تبليغاتX
جایی برای پرواز خیال


جایی برای پرواز خیال

 

  دستم نبود پر ز گلهای یاس خوشبو

 پاهایم نبود در اشتیاق دویدن از برای او

 در نبودش اه بود و حسرت

درحسرتش لبخند گل میشد پرپر

از برای ان گل, بلبل اسیر بیداد میشد

 در گنج قفس نفسهایش تنگ میشد

در تنگنای قفس پرهایش بر باد میرفت

چهلچراغ حرم یک به یک بی نور میشد

پرده ها از هم میدرید و زود می فرسود

گلهای قالی در خشم خورشید زرد میشد

اقاقی رسم گل دادن را از یاد میبرد

 اخرین برگهای دفترم را موریانه بیرحمانه میخورد

دیگر نبود ناله نحیفی

نه جای خالی نه هیچ حرفی

میدیدم اخرین خطهای درهمم را باد با خود میبرد

 در میدان شهر چون برگ بر باد میشد

گویی در میان خنده های تلخ  میگفت

از تو هیچ چیز باقی نخواهد ماند

از تو نامی  باقی نخواهد ماند

قطره اشکی اخرین حرفم را میزد

اه در انتهای راه یاد من با خاطرها نخواهد ماند

 نامی از من باقی نخواهد ماند

فریبا.ستاری.........مرداد/۸۸

 

نوشته شده در 88/08/19ساعت توسط فریبا ستاری| |

سوال پشت سوال

تو هم همون احساس منو داری

 تو هم مثل من این همه حرف داری ؟

 ایا دریای دلت طوفانیست

یا اسمونه دلت مهتابیست؟

تو هم اشکهات رو صورتت سر میخورد

وقتی گلهای باغچه رو باد میبرد؟

تو هم دوست داری پا برهنه بری زیارت

یا وقتی دلت گرفت یک شمع روشن کنی برای هدایت؟

دوست داری موقع سحر با اذون بیدار شی

یا وقت دعا با خدا هم کلام شی؟

موقع بارون دلت چتر میخواد

یا ترجیحا دلت موهای خیس میخواد؟

تو زندگی از ان چیزها که میخواستی

چیزی نصیبت شد که نخواستی ؟

اگه یک روز بهت بگن اینجا اخر را ست

دلت نمیخواد دوباره کنی اغاز ؟

یا نه سر تعظیم فرود میاری

 امر به اطاعت رو به جا میاری؟

...

تو هم همون احساس منو داری

اخر راه رو بیشتر دوست داری

۱۷ شهریور /۸۸

فریبا.ستاری

نوشته شده در 88/08/07ساعت توسط فریبا ستاری|

منتظر

  جای خالیت سرد بود در کنارم

دستهای گرمت نبودند در انتظارم

 درمیان دفتر خاطراتم هیچ نبود از تو حرفی

در ان عکس یادگاری

لبخند تو , نداشت رنگی

در حاشیه جاده های زندگی

نبود مسافری , همراه یا چشم به راهم

اسمان دلم پوشیده بود از ابر سیاهی

زمین زیر پایم بود تشنه قطره ابی

چون کودکی که در انتظار دیدنت پیر میشد

 ایستاده بودم در  چشم به راهی

نفس از برای امدنت دیر میکرد

ضربه های تند قلبم , دل را , بیشتر اسیر میکرد

چند قدمی بیشتر نمانده از ان همه بیقراری

منتظرت می مانم , تا از دور بیایی

 فریبا س................۶/۵/۸۸

 

نوشته شده در 88/08/02ساعت توسط فریبا ستاری|

سلام ای دوست

من همان ستاره ای سرگردانم

که از برای تو تا بدینجا امده ام

اه, چه سخت است

راه بازگشت بس دیر است

خاک بر چشمان

اشک بر مژگان

تشنه ام , تشنه ی قطره ای از محبت

تشنه کلامی یا نشانی

 از عشق از لطافت

من ان ایینه شکسته ام

چهره ام را ببین چگونه شکست

رنگم را ببین چگونه به زردی نشست

نمی بینی در ازدحام زندگی گم میشوم

در همهمه های مردم  زود خاموش میشوم

شعله های سرکشت وجودم را به خاکستر میکشد

اینجا سرد است بگیر مرا در اغوشت

 بزودی مانند ستاره ای خاموش میشوم

راه بازگشت بس دیر است

 پایان چه نزدیک است

فریبا. ستاری

 

نوشته شده در 88/07/27ساعت توسط فریبا ستاری|

 

کوله بارم نه رنگین است نه زیبا

کوله بارم سنگین است  و بی ریا

صندوقچه ام زمانی زیبا بود

نو بود و پر بود ز رویاها

راه رفته را دگر باره رفتن چه سود

میگذرد زمان چه زود

با خود گویم بدرود را دورد

او میاید

و من با چشمان باز او را خوشامد خواهم گفت

مرا نیست ترسی از تنهایی

دیگر نمیخواهم همراهی 

 میاید تا مرا با خود ببرد

جایی که دگر نیست عصیانی

فریبا .ستاری......۱۰/ ۵/ ۸۸

نوشته شده در 88/07/21ساعت توسط فریبا ستاری|

چه تلخ میگریست

در سکوت در هم شکسته شب

 برای ان قناری کوچیک

گمشده در دریایی از غم میگفت :

 از صدای جغد نبود که دلها میلرزید

از اواز قناری بود

که در قفس با گرگ می جنگید

پرهای قناری خونین بود

اواز قناری را باد به هر طرف میبرد

قصه گویی زیبا

این داستان را برای همه میگفت

فریبا.ستاری

نوشته شده در 88/07/18ساعت توسط فریبا ستاری|

 

 با نفس های خسته و باصدای در گلو شکسته

در ان خلوت تلخ از حسرت عمری که گذشت

در نور کمرنگ شمع نیمه سوخته

بدون هیچ فریاد

در سکوتی بی فرجام 

 داستان زندگیش را با خطی اشفته

با دلی زخم خورده

با چشمانی خیس 

 با صورتی تکیده

با غمی که دیگر پنهان نیست

با بغض بي‌گناهي

بر دفتری پاره

که در میان صندوقچه شکسته اش پیدا کرده بود

 نوشت

 نوشت تا شاید کسی ان را بخواند

 و من ان را خواندم

 و ان را  در هر جا 

با خود در کوله بارم همراه خواهم داشت

تا شاید تجربه هایش برایم نوری باشد در تاریکی راهم

فریبا .ستاری.....۸/۱/۸۸

نوشته شده در 88/07/06ساعت توسط فریبا ستاری|

چه کسی از پشت ان پنجره نگاهم میکرد.

دیوانه , چشمان سیاه پشت , ان ,پنچره ,ام

افتان وخیزان میروم

مست و خراب از شراب عشق , تو  , منم

چه کسی  مرا سنگی انداخت

مرا با کسی کاری نیست

 خانه خراب ,یک نگاه ,تو  ,  منم

 مرا ناسزا سزاوار نیست

گناه من چیست

که خاک , زیر , پای , تو  ,  منم

 دیوانه ام نخوانید

خود حیرانم که چرا , مجنون , قد , رعنای , تو ,   منم

چی کسی امد که من را جایی نیست

افتان و خیزان میروم , ای سیه چشمان

گریانم  چرا , رانده ز اشیانه تو  ,  منم

قلب شکسته ام را با خود میبرم اما

بدان تا ابد اواره , عشق تو , منم

میروم تا گم شوم دیگر

میدانم ,که ,خاری به چشمان, تو  ,  منم

 فریبا ستاری

نوشته شده در 88/06/04ساعت توسط فریبا ستاری|

چند روزی هست که سرما خوردم .شاید بگین چه وقت سرما خوردنه ؟هوای اینجا کمن سرد شده البته نه انقدر سرد ولی برای تابستون  دمای ۱۲ درجه بالای صفر کمی سرده باید حتما یه لباس گرم با خودت همراه داشته باشی.راستش برای نوشتن مطلب باید کمی فکر کنم . فعلا خدا نگهدارتون .

این مطلب رو هم قبلا نوشته بودم

امروز هوس کردم که از خودم و این فشارهای زندگی فرار کنم و

برگردم به دوران بچگی . به ان دوران بی خیالی و سبکبالی.

ان موقع که عروسکهایمان را میاوردیم کنار دیوار حیاط پدر بزرگ ردیف

میکردیم .من و سهیلا دختر عموم چادرهای گل گلیمون را سر

میکردیم و پدر بزرگ رو به خوردن چایی خیالی مهمون میکردیم .

 عمو یک تاب به شاخه درخت تنومند خانه بسته بود و از ما قول

گرفته بود که به نوبت و بدون دعوا تاب بازی کنیم.

یک درخت انار داشتیم تو ان حیاط بزرگ پر از انارهای نرسیده .

من و سهیلا وقت خواب بعد از ظهر یواشکی , پاورچین پاورچین

میامدیم تو حیاط و با خنده های ریز ریز میرفتم سراغ ان انارهای کال.

عصر که میشد صدای پدر بزرگ را از پست پرده مخملی اتاق مادر

بزرگ میشنیدم که میگفت :" این پوسته های انار را کی اینجا ریخته."

 ما هم با دست جلو خنده های کودکانه خود را میگرفتیم تا کسی

صدامون را نشنوه.گاهی هم پدر بزرگ خواب بود میرفتیم پاشو غلغلک

میدادیم و در میرفتیم.

تابستانها با کلی التماس و خواهش از مادرامون اجازه میگرفتیم

 بپریم تو حوض گنده وسط حیاط. دلمان میخواست که ماهیهای سرخ

تو اب را بگیرم ولی از تماس دستامون با بدن ان ها میترسیدم و انقدر

 سرو صدا راه میانداختیم که مادرامون رو پشیمون میکردیم که اجازه

 دادند که بریم توی حوض.

..................................

با نوشتن این مطالب چه ارامشی به دلم راه پیدا کرده .

چه دوران خوبی بود دوران بچگی .ولی هیچوقت ارزو نمیکنم که

 دوباره بچه بشم .حوصله تکرار گذشته را ندارم .باید اینراه را تا اینجا

که امدم ادامه بدم تا به اخرش برسم.

یا علی مدد پس راه بیفت بریم

نوشته شده در 88/06/02ساعت توسط فریبا ستاری|

 

این مطلب را برای زنی نوشتم که  در بین ما نیست

 میگفت ان پیر زن پیر

دستهایم خسته قلبم شکسته

چشمهایم گریان دلم بر غم نشسته

پس کجا رفت ان ارزوی دیرین

پس کجا رفت ان رویای شیرین

من ندیدم جز ترکه ای تر

 من ندیدم جز ناسزای تلخ

مرا بود ارزوی کودکی بور

 چرا قسمتم بود اجاقی, اما, کور

  عروسکی پاره به یک دست

دگر دستش بر عصایی از چوبی سخت  

میگفت نالان و گریان

 چرا قسمتم بود اجاقی, اما, کور

فریبا ستاری

نوشته شده در 88/05/30ساعت توسط فریبا ستاری|

 سهم من  از خودم هیچ نبود

قسمتم از تو هم هیچ نبود

حقم در این دنیا به تاراج رفت

 سهم من از همه دنیا هیچ بود و هیچ نبود

 هر چه خواستم از خدایم نشنید

حیف او هم خواستش با من همراه نبود

میگذر هر روز تا به پایان برسد

ای کاش در قلبم از عشق هیچ نبود

فریبا ستاری

نوشته شده در 88/05/26ساعت توسط فریبا ستاری|

  نگاهم به سیبی سرخ بر شاخه میخورد

             دستانم بر سرخی رویش سر میخورد           

     از بوسه بر گونه اش دهانم شیرین میشود

        در میانش صد افسوس کرمی دانه میخورد   

 
 فریبا ستاری 
نوشته شده در 88/05/23ساعت توسط فریبا ستاری|

 در درونم غوغاست میگریم اما کسی نمی بیند.
 
 طوفانی در راه است 
 
 ابر سیاهی پوشانده اسمان ابییم را
 
هنوز به اشیانه باز نگشته کبوتر سفیدم
 
 چه کسی برهم میزند ارامشم را
 
ریخته پرهای قناریم
 
دیگر برایم نمی خواند
 
دیروز خاک کردم زیر بوته گل سرخ جفتش را
 
 فریبا ستاری 
نوشته شده در 88/05/19ساعت توسط فریبا ستاری|

                   

با نگاهی دزدانه با چشمانی گستاخ

 از پنچره ای که نباید نگاه کرد 

 به زیبایی درونت با حسادت سرک میکشد

 و تو باز هم فراموش کرده ای که پرده ها را بکشی

فریبا ستاری

نوشته شده در 88/05/07ساعت توسط فریبا ستاری|

 

زنی که فراموش شد 
 
  من زنی را میبینم که در اتاقی تاریک گم میشود

او را میبینم که در رویایی دروغین در هم خورد میشود

من زنی را میبینم که قطره قطره اب میشود

 او را میبینم نه با گذشت زمان که بیهوده پیر میشود

من زنی را در اینه میبنیم که تمام میشود

او را میبینم که برایم غریب میشود

فریبا ستاری

نوشته شده در 88/05/06ساعت توسط فریبا ستاری|

 این چه دردی است که قلبم را ازار میدهد   چشمهایم ابر شوید

ببارید بر صحرای ترک خورده قلبم 

 ببار, ببار ای اشک   شاید کمی ارام گیرم

شاید مرهمی باشی بر زخمهای بیرحم زمانه 

 قلبم خونین است 

دوای دردت اشک است  پس گریه کن  گریه کن

 تا خدا به فریاد دل زخم خورده ات گوش کند

فریبا ستاری

نوشته شده در 88/05/06ساعت توسط فریبا ستاری|

 

چه شب ظلمیست امشب

کاش بود روزنه ای برای نور

کاش نبود اواز ان بوف کور

پایم خونین از سنگی تیز

ترسم از  این تاریکیها نیست

شبی ست برای پرواز بدیهاست

دلم گرفته از این هم تاریکیها

تو دانی که از صدای شب بیزارم

باز هم به امید سپیده بیدارم

فریبا ستاری

 

نوشته شده در 88/05/02ساعت توسط فریبا ستاری|

با صدای بلند گریه کن

با صدای بلند خدا را صدا کن

دست به اسمان ببر خوب دعا کن

بغض در گلو خاموش مکن

خوب فریاد کن

در تنهایی گریه مکن

 مرا هم صدا کن

فریبا ستاری

نوشته شده در 88/05/01ساعت توسط فریبا ستاری|

 برای گریه کردن شانه ای که مال تو نیست طلب نکن

شانه ای را بخواه که از اشک دیگری خیس نشده باشه

نوشته شده در 88/04/31ساعت توسط فریبا ستاری|

 

شد ارزوهای رنگین خاکستری بر باد 

لیلی را چرا مجنون برده از یاد

نه خسرو خواهد شیرین را نه فرهاد

 داستان ویس و رامیس هم رفته از یاد

فریبا ستاری

نوشته شده در 88/04/25ساعت توسط فریبا ستاری|


Design By : Night Skin

كدهای جاوا وبلاگ




كدهای جاوا وبلاگ