|
میخواهم ارام در ارامش خود زندگی کنم |
|
|
خسته ام از این همه پلیدی از این همه مردم فریبی ببار باران بار دیگر شست و شو ده دل زمین را قلبها را دیده ها را میخواهم باز نوید اینده روشن را دردل بیپرورانم ببار باران من در اشتیاق دیدن رنگین کمانم اسمان ابی را خورشید گرم را امید یک روز روشن را در دل میپرورانم فریباستاری 21 آبان1388
هر روز کبوتر سفیدی به حیاط میامد عادت داشت لب حوض بنشیند تا برایش دانه بریزم من این عادت را دوست داشتم به این عادت عادت کرده بودم تا یک روز او سر قرارش نیامد چون عزیز از دست داده ای پریشان بودم تمام کارهای ان روزم را با اشفتگی انجام میدادم بخت سفید من ان روز نیامد فردا هم نیامد ان هفته هم نیامد هفته ها گذشت تا من عادت کردم به نیامدنش ماهها و سالها گذشت من عادت کرده بودم به اشفته گی های روزمره ام
فریبا ستاری اذر /۸۸
یادت هست ان روزی که به امید اشتیاق چشمانت از برای تمنای دستانت , به خاطر حریر نرم عشقت به رویت باز کردم قلبم را؟
به یاد داری ان روزی که در عطش بوسه ای از رویت هوس شبی در کنارت , به امید سپبده ای روشن شروع کردم روزم را؟
هیچ یادت هست در دفترم نوشتم از شب وصال تو گفتم از عطر یاد تو , گریستم ار درد نبود تو خواندم ترانه عشق از برای تو؟
یادت هست به تو گفتم امدی به خوابم خندیدی به شوق چشمانم , بوسیدی چه نرم لبهایم گفتی خواهی ماند تا همیشه در کنارم؟
یادت هست در دفترم نوشتم زندگیم را روزی با نام تو شروع کردم و توبه من خندیدی چون در خواب تو را طلب کردم؟
ایا هیچ شنیدی در غربت تنهایی صدایت کردم نامت را با تمام وجود بارها فریادکردم ؟
هیچ میدانی ملول در حسرت شنیدن واژه های عشق چون معتادی در ارزوی سودای عشق در انتظار از راه رسیدنت , تو را من بارها صدا کردم؟ .... کاش حافظه ام چون حبابی , خالی از تمام این خاطرات تشنه پاسخ به این سوال نبود کاش ظغیان فکرم را درد گنگی سخت اینچنین نبود چون باز خواهم میپرسم هیچ یادت هست...
فریبا ستاری....شهریور ۸۸
![]()
گاهی در اوقات فراغت قلمی به دست میگیرم و رنگی رو بوم میگذارم برای بیان احساسم که همیشه این احساس منو به اوج میبره بقیه کارهام در ادامه هست.اگر دوست داشتید نگاهی بکنید.
نگاهی هم به ادامه بیندازید
ادامه مطلب دام نهادم که تو را روزی گرفتار کنم خود ندانسته در دام تو گرفتار شدم خواستم با سحر تو را به زنجیر کشم خود ندانسته افسون ان دو چشمان خمار تو شدم هوس این بود با شراب عشق تو را مست کنم اما با جرعه ای از عشقت خود مدهوش شدم حال که افتاده ام در دامت و خراب ان چشمانت و مست از جام شرابت باید اقرار کنم خوش به انم که در این عشق اسیر دست تو دلبر رعنا شدم مهر / ۸۸ فریبا.ستاری
چه سود حرفهایم تلخ است پس دیگر چرا درد و دل گویم تو را دستهایم زخم است پس چرا تمنا کنم دستهای تو را صورت بیمارم , زرد است پس چرا رخ بنمایم تو را قلبم خون است پس نسپارمش تو را حرف اگر حرف بود ...دست اگر گرم بود چهره اگر سرخ بود ...قلب اگر شاد بود میدادمش تو را
تیر ماه/۸۸ فریبا.ستاری
دستم نبود پر ز گلهای یاس خوشبو پاهایم نبود در اشتیاق دویدن از برای او در نبودش اه بود و حسرت درحسرتش لبخند گل میشد پرپر از برای ان گل, بلبل اسیر بیداد میشد در گنج قفس نفسهایش تنگ میشد در تنگنای قفس پرهایش بر باد میرفت چهلچراغ حرم یک به یک بی نور میشد پرده ها از هم میدرید و زود می فرسود گلهای قالی در خشم خورشید زرد میشد اقاقی رسم گل دادن را از یاد میبرد اخرین برگهای دفترم را موریانه بیرحمانه میخورد دیگر نبود ناله نحیفی نه جای خالی نه هیچ حرفی میدیدم اخرین خطهای درهمم را باد با خود میبرد در میدان شهر چون برگ بر باد میشد گویی در میان خنده های تلخ میگفت از تو هیچ چیز باقی نخواهد ماند از تو نامی باقی نخواهد ماند قطره اشکی اخرین حرفم را میزد اه در انتهای راه یاد من با خاطرها نخواهد ماند نامی از من باقی نخواهد ماند فریبا.ستاری.........مرداد/۸۸
سوال پشت سوال تو هم همون احساس منو داری تو هم مثل من این همه حرف داری ؟ ایا دریای دلت طوفانیست یا اسمونه دلت مهتابیست؟ تو هم اشکهات رو صورتت سر میخورد وقتی گلهای باغچه رو باد میبرد؟ تو هم دوست داری پا برهنه بری زیارت یا وقتی دلت گرفت یک شمع روشن کنی برای هدایت؟ دوست داری موقع سحر با اذون بیدار شی یا وقت دعا با خدا هم کلام شی؟ موقع بارون دلت چتر میخواد یا ترجیحا دلت موهای خیس میخواد؟ تو زندگی از ان چیزها که میخواستی چیزی نصیبت شد که نخواستی ؟ اگه یک روز بهت بگن اینجا اخر را ست دلت نمیخواد دوباره کنی اغاز ؟ یا نه سر تعظیم فرود میاری امر به اطاعت رو به جا میاری؟
... تو هم همون احساس منو داری اخر راه رو بیشتر دوست داری ۱۷ شهریور /۸۸ فریبا.ستاری
منتظر جای خالیت سرد بود در کنارم دستهای گرمت نبودند در انتظارم درمیان دفتر خاطراتم هیچ نبود از تو حرفی در ان عکس یادگاری لبخند تو , نداشت رنگی در حاشیه جاده های زندگی نبود مسافری , همراه یا چشم به راهم اسمان دلم پوشیده بود از ابر سیاهی زمین زیر پایم بود تشنه قطره ابی چون کودکی که در انتظار دیدنت پیر میشد ایستاده بودم در چشم به راهی نفس از برای امدنت دیر میکرد ضربه های تند قلبم , دل را , بیشتر اسیر میکرد چند قدمی بیشتر نمانده از ان همه بیقراری منتظرت می مانم , تا از دور بیایی فریبا ستاری................۶/۵/۸۸
|
|